نتم داره تموم میشه
حوصله ندارم کاری کنم
هنوز به 5000نرسیدم
4988 هستم:|
ولی خدارو شکر یکم پیشرفت داشتم(از 4965 رسیدم به این توی آزمون امروز البته هفته اول حالم خوب نبود درست نخوندم)
چند روز پیش یه داستان کوتاهی رو که نوشته بودم پیدا کردم :
پسری روز سختی را گذرانده بود و برای تمدد اعصاب (!)همراه با پدر پیرش به پارک رفت.
گنجشکی رو به روی آن دو نشست پدر پرسید:اون چیه؟
پسرک نگاهی به پرنده کرد و گفت:اون یه گنجشکِ پدر
این دیالوگبیش تر از 30بار تکرار شد و هر دفعه با جواب کامل پسر پدر آشفته تر میشد
بعد از آخرین پرسش پدر از جیبش دفترچه خاطراتی در آورد و صفحه ای را باز کرد و به پسرش داد و گفت:بلند بخون
پسربلند خواند:امروز از سر کار اخراج شدم خیلی اعصبانی بودم چون به ناحق اخراج شدم با پسر کوچکم به پارک رفتیم و در آنجا پسرم به چیزی اشاره کرد و گفت اون چیه؟بدون اینکه نگاه کنم جواب دادم کبوتر برای بار دوم پسرم پرسید اون چیه این دفعه نگاهی به جایی که اون اشاره میکرد کردم و گفتم گنجشکه بار سوم که پسرم پرسید اون چیه اعصبانی شدم و یکی زدم توی گوشش و داد زدم :چرا نمیفهمی اون یه گنجشکه ...گنجشک
به اینجا که رسید پدر پسرش را در آغوش گرفت و گفت شرمنده ام پسرم:|
البته این دقیقا همون کلمات نیست ها چون مامانم همون روز انداختشون بیرون ولی من تا یک ساعت با یاد آوری داستان میخندیدم..شاید توی باز نویسیش یکمی خوب کار نکرده باشم:|
دیگه همین ...
خدا نگهدار
برچسب:
نویسنده: ماهان طاهری